حالا دیگر   

حالا دیگر... خودت برایم با تو فرق داری

دیشب همه سردی سکوت تو را

همراه خودت

با صدای شانسون محبوبم گریستم

هنوز یادم هست

عاشقی چه حسی است

یادم باشد به خوابم که آمدی برایت تعریف کنم

راستی موافقی یک روز قدیمی شویم

شاید بتوانی در همهمه ی زنگ تفریح

عاشق دختر بچه ی موبور سرزنده، مغرور و خجالتی شوی

لینک
چهارشنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٩ - لی لی

   بغض دم صبح   

خواب دیدم تو را

که برگشتی

و نگاهم کردی

که دوستم داشتی

و رفتی

...

یادم می آید این ترانه را با آن صدای محزون و خش دار که از ضبط رنو پخش می شد ...

" همیشه این تویی که می روی ... همیشه این منم که می مانم"

 

لینک
جمعه ٥ آذر ،۱۳۸٩ - لی لی

   جنگ   

دیشب بر خلاف چند شب قبل خوابم برد. خواب دیدم در فرودگاهم. سرگردان. انگار قرار است جایی بروم. چند دقیقه بعد یک هواپیما درست در چند متری ام سقوط می کند. فریاد می زنم من نمی خواهم بروم. کسی می گوید جنگ شده و یکباره همه چیز در هم می پیچد.

...

 

با دست هایم دعوا می کنم. فحشم می دهند. هر دو علیه من دست به یکی کرده اند و می خواهند زجرم دهند. آرام و قرار ندارند.

دست راستم از آن روز که بوسیدی اش مثل آن دیگری لجبازی نمی کند. اما آن دیگری، دست چپ را می گویم، امانم را بریده...اه... این پماد لعنتی پیدایش نیست. تمام خانه را زیر و رو کردم. دوست ندارم برای آشتی واسطه شود ولی انگار چاره ای نیست. این دو به حرف من نمی روند.

لینک
پنجشنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٩ - لی لی

   در پرواز   

شکسته که می نویسم اسمت را

می شود شبیه همان کافه

همان که برای اولین بار

 پشت دود های در پرواز

عکس ات را نیافتم

همان عکس کوچک بالای صفحه آبی

...

نه دیگر نخواهم گشود درهای خوابم را برویت

خوابت را نمی خواهم

حتی اگر پر از سوغات باشد

...

ترک نداشته ای هم غمگین ام می کند

...

چه زود عادت کردند

 گوش هایم به شنیدنت

و چه دیر عادت می کنند

چشم هایم به ندیدنت

لینک
سه‌شنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٩ - لی لی

   زود رنج   

می دانم… اگر بگویم باورت نمی شود

همان کلمات ساده که تو را خندانند... مرا گریانند

مگر نگفتم آدم ها چطور فراموشم می شوند؟

آن ها وقتی اشک می شوند، آرام از دلم بیرون می چکند

خیال کردی همیشه می خندم ها؟

آه ه ه ... اشک شدی به این زودی

باورم نمی شود

لینک
پنجشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٩ - لی لی

   پراکنده   

یک شب  

بارها تجسم کردم که یک روز ... . و باز وقتی اتفاق افتاد غافلگیرم کرد. شاید چون شب بود.

خودم

خودم که می شوم سوال ها جواب دارند. شاید چون سوالی از خودم نمی پرسم که جوابش سخت باشد.

یادت می آید فری؟

تنها تو بودی که آنموقع فکرم را خواندی و فهمیدی دوست داشتنم را...

هیچ وقت نشد با هم یک عصر دیگر روی ایوان بشینیم و چای لیوانی بخوریم و من از احساسم بگویم.

راستی آخرین عصری که بعدش ندیدمت بغضم توی آسانسور ترکید و تا خانه برای خداحافظی نکرده با تو و خداحافظی نیمه با سولار گریه کردم. نباید از دلتنگی ام بنویسم ولی انگار همیشه هستید.

مثل تصویری از آینده

همه چیز برایم تداعی تئاتر می کرد

تئاتری که به من نقش دختر تنها، با ظاهر و رفتاری متفاوت را داده بودند. خودم را در نگاه ها و پچ پچ ها رها کردم و با خنده که نمی دانم از ترس بود یا تردید به صورت تک تک افراد خیره شدم تا شاید جادویشان کنم و وادارشان کنم نقش از یاد رفته شان را به یاد بیاورند و آن را بازی کنند. انگار نه انگار که من هستم. کمی بعد یادشان آمد. نوشیدند و رقصیدند و نوشیدند و رقصی... کسی مرا به رقص و نوشیدن دعوت کرد... مودبانه رد کردم. فقط به این دلیل ساده که بلد نیستم برقصم و همیشه آنقدر مستم که نیازی به نوشیدن ندارم.

 

لینک
شنبه ۱٢ تیر ،۱۳۸٩ - لی لی

   یک روز خیابان در رقص   

فکرشو کن که می تونی یک روز به اندازه یک عمر زندگی کنی

توی این یک روز همه احساساتت در اوج اند

هیجان...شادی...غم...ترس...شهامت...غرور...خشم...مهر...درد...و... عشق

و ... و خودتو از همیشه بیشتر دوست داری

حالا هی منو سرزنش کن که چرا اون یک روز می رم !

 

لینک
شنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٩ - لی لی

   دختری که می شناختی   

کاش می تونستم دروغ بگم

که تو رو هیچ وقت دوست نداشتم...که به تو عادت نکردم... که با تو از کشف خیابون های کثیف و خونه ها و مغازه های قدیمی غرق خوشی نشدم... که اشتهام خوب مونده ...

 کاش می تونستم دروغ بگم

که دیگه بهت فکر نمی کنم و دلم برات تنگ نمی شه و گریه نمی کنم... 

من همیشه همونم... همون دختری که می شناختی

لینک
جمعه ٧ خرداد ،۱۳۸٩ - لی لی

   همهیچ   

من عاشقم... عاشق هیچ کس.

هیچ کس نه قدش بلند است، نه قیافه ی خوبی دارد، نه مهندس است، نه پولدار و نه با اصل و نسب.

هیچ کس شوریده است...دیوانه است...می رقصد... آواز می خواند...می گرید...       می خندد... گاهی ابری است، گاهی آفتابی... گاهی مه ای، گاهی بارانی...  گاهی بهار است و گاهی پاییز.

هیچ کس زنده است و زندگی را دوست دارد.

.............

چه کودکانه بوسه ای را که روی گونه ام کاشتی با دست پاک کردم. به خوابم که می آیی هیچ بوسه ای را پاک نمی کنم.

 

 

لینک
جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۸ - لی لی

   آبان   

تاکسی نیست ... با مومو ترک موتور پیرمرد به سمت هفت تیر می رویم... پیرمرد می گوید مواظب باشید ... دست هم را می گیریم ... گاهی مردان قد بلند مسلح که کنارمان صف کشیده اند را نگاه می کنم. بعضی شان در لباس های ارتش تنومند و خوش قیافه به نظر می رسند. چماق از دست یکی شان ول می شود و زمین می افتد... من و مومو کمی می خندیم... توصیه های بابا در اولین تظاهرات خرداد دیگر برایم جا افتاده اند و نا خود آگاه بهشان عمل می کنم...سر هر کوچه ای شعار می دهی حواست باشد بن بست نباشد... وقتی شروع به زدن می کنند تو ندو و گوشه ای بایست ... از سرت محافظت کن این ها آموزش ندیده اند که چه طور کتک بزنند که خطرناک نباشد... این ها و بسیاری چیز های دیگر که خودم یاد گرفتم... در تظاهرات مواظب دیگران باش و کمک کن... هرگز از دیدن هیچ صحنه ای گریه نکن و گریه هایت را برای خانه نگه دار... از خشونت جلوگیری کن... بخند به مردم و ... و نترس... باش و نترس   

مدتی است که می اندیشم:"هرگز نبوده قلب من این گونه گرم و سرخ"

 

 

لینک
شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۸ - لی لی